تبليغاتX
به بهانه صدایی که مرا یادآور خدا بود

دينگ ...

براي تو نوشتن بهانه مي خواهد.

من اما اينبار ، بي بهانه از تو مي نوسم.

بهانه پر !

ساختن وجود تو در خيالات ، اعتقاد مي خواهد .

من اما اينبار ، بي اعتقاد مي سازمت .

اعتقاد پر !

بگزار لا اقل يك شب ايمان نداشته باشم . نه به آمدنت...به موجوديتت!

ايمان هم پر !

چه مي شود مگر؟!

در سرم چيزي تكان مي خورد مدام .

 دينگ ...دينگ !

پاندول افكار بشر هم ديگر صدايش در آمده ...

مي داني كه...وقت رو به اتمام است. دوران هم ديگر به ستوه آمده از نبودنت .تازه اين حس نبودنت است اگر واقعا نبودي چه؟! اگر نيستي ،بفهمانمان كه نيستي شايد ناجي ديگري تراشيديم ! اين همه معطلي چرا؟!

امتحانمان مي كني ؟

به خيالت با گذشت دوران ، مردم چشمه ي اشكشان خشك مي شود و ياد تو ميرود به كوچه ي فراموشي؟ يا عاشق داستان ليلي و مجنوني كه وصالشان جاودان شد و عاقبت هم به يكديگر نرسيدند؟ شايد هم نميخواهي داستان گاو سامري تكرار شود؟؟

دينگ...

مي خواهي معجزه كني تا بهانه اي شود براي ادامه ي نوشتنم؟

(( صدا كن مرا ... صداي تو خوب است! ))

اگر صدايي شنيدم ايمان مي آورم .قول ميدهم...

اگر ايمان آوردم معتقد هم مي شوم . قسم ميخورم...

اگر معتقد شدم ...ميداني كه بهانه گير مي شوم.

پس نخواه !

تحمل بهانه گيريهاي خودم را همراه با انتظار براي وصال ندارم ...

 ميدانم كه مي داني!

فردا يكي از همان آدينه هاييست كه وعده ي آمدن آئينه داده اند... مي آيي!؟ كاش تاريخ روز موعود را ميگفتي كه انتظار نكشم .

به اميد ترانا و نراك.

.........................................................................................

+ از ديروز اعصابم ريخته بهم . چقدر دلم ميخواست كه با دوستم ...كاش مي شد برم! من اعتكاف ميخوام

 از چند نفر بايد عذرخواهي كنم.شايد بعدا يكي يكي اسم اوردم اما الان فقط به داداشي ميگم معذرت! ديروز يه جوري جوابت دادم كه بعد خودم با خوندن جوابم خنده ام گرفت!! اما نوشتم كه اعصابم خورد بود.كمي هم حق داشتم البته!كاش بخوني اينو...

+ خوبه نوشته بودم حالا حالا ها آپ نميكنم!!! از آينده خبر نداشتم خب چرا ميزني! 

+ خود من حوصله ي خوندن هر پست طويلي رو ندارم با اين حال نشده كه نخونده براي كسي بنظرم. من كه پستام طولاني نيستن! فقط طولشون زياده كمي.به من چه!

+ حال مادر بزرگم خوب نيس. خواهش ميكنم براش دعا كنيد... خدا به حرفاي كوچولوها گوش ميده! ( پير شديم رفت...!)

نوشته شده توسط آذين ... در 86/04/21 |

دلم بد فرم هوايش را كرده بود ! رفتم سراغش... باورم نمي شد كه اين همه خاك رويش نشسته باشد. باد و خاك تو اتاقم بوده انگار! با ديدنش ياد خودم افتادم : نامه اي كه هيچوقت پست نشد. خجالت كشيده بودم شايد! نميدانم چرا!

يادش بخير. چيزي كه به آن روزي معتاد بودم!اگر روز موعود نمي ديدمش در دلم تا هفته ي بعد تلاطم بود مدام!

مورخ  : پنج شنبه 23 تير 1384 {ضميمه اي كه حدود 9 روز ديگر تولد دوسالگي اش مي شود! چقدر زود...} صفحه ي 11 ،  ستون نارنجي ، داستانك ، باروني ... .

چقدر متنفر بودم ازين صفحه روزي ، اما كم كم ...! با يك دنيا شوق مي خواندم . مو به مو..خط به خط ! روز اول دلم ميخواست به نويسنده اش بگويم برو بابا وقت گير اوردي تو هم ! تو و متنهايت هيچي نمي شويد. روزهاي آخر اما ... يادم است چند ساعت پاي آخرين صفحه گريه كردم ...چند بار خواندم و دوباره از نو شروع كردم...نويسنده اي كه چقدر دوستش داشتم ! .

اما غرض از مزاحمت : ازينجاي پستم به بعد كمي قلابي ميشود خودآگاه ! چندتا ازاختتاميه هايي كه من بي نهايت دوستشون دارم. شايد خدا خواست و روزي من هم مثل اونا... .و اينكه شايد تا مدتي آپ نكردم .(حسش نبيد جيگر!)

++++++++++++++ ( ۱ ) ++++++++++++++

 

يادش به خير ! تو بودي و من و قصه  دخترك نارنج و ترنج

من بودم و تو و ذوق زدگي نگاهت وقتي مي شنيدي : پسرا شيرن  مثل شمشيرن _ دخترا موشن مثل خرگوشن....

من و تو بوديم و كوچه و همسايگي و شمشاد...

و حالا من و تو هستيم و شرم قشنگ يه سلام!

++++++++++++++ ( ۲ ) ++++++++++++++

 

روسري اش را باز كرد، چه تعارض وحشيانه اي بود بين مدل موي مدرن و روسري تركمني سنتي اش . هميشه سنت را به (cent ) فروخته ايم!

++++++++++++++ (۳) ++++++++++++++

با لبخندت طعنه نزن

روزي نگاه معصومي

چشمان تو را هم گناه كار مي كند

با لبخندش!

+++++++++++++( تمام! ) ++++++++++++++

با همه اين حرفا...

بدجور دلم هوس كرده آش نذري ببرم خونه ي همسايه ! (( انصافا ؟!))

نوشته شده توسط آذين ... در 86/04/14 |

بيراه نرو... .

توي گردن شكسته كه تاب نگاه يك دختر خاله ي نصف خودت را نداري بيخود ميكني بروي بالاي درخت و سيب نشان كرده ي او را بچيني ! آش نذري نخورده ي خاله جانت به اجبار، شكم بندت شده بود يا كنگر همسايه مزه به دهانت داد و لنگر انداختي و بادبانها به امان خدا ول؟!

دختر خاله اي كه به محض ديدن چشمان قصه گويت لبخند مي زد اما ، گويي يادت رفته بود كه تو فقط قيافه ي هشلهفتت را به رخ ديگران ميكشيدي غافل ازينكه دختر خاله مقصودي ديگر داشت! تو از آن بز هم كمتر بودي كه دختر خاله در بيشه زار با آن به بهانه ي يادگاري از روزگار رونده ، عكس گرفت و با تو فقط مثل پايه هاي يك دوربين رفتار شد!...

تو از آن سيب سرخي كه مثل اجل معلق روي شاخه سبز شده بود هم كمتر بودي! هماني كه از بخت بد تو چشم دختر خاله را گرفته بود و تو هم عينهو بوزينه از شاخه ي مارپيچي بالا رفتي و گرووووپ!! نعش نيمه جانت روي زمين گور به گور شد!

لا اقل كاش مثل آن بزغاله اي بودي كه بوي علف كفش را بريده بود و به ورجه وورجه افتاده بود و يك بند بع بع ميكرد...بزغاله اگر خيط ميكاشت جواب قابل دركي داشت مثل تهيه ي علوفه براي خودو يك دنيا عشــــــــق وقت نشخوار ! اما توي ربع وجبي ، چيزي براي اثبات نداشتي به جز مردانگي ايكبيريت زمان دلدادگي دختر خاله به سيب ، كه بد فرم حالت را جا آورد و لنگ در هوايت ساخته بود!!

بگذار نظرم را برايت بگويم :

تو يك دلقك بودي كه سزا بود به هيكل قناست مي خنديدي به جاي اينكه بروي و سيب سرخ حوا براي دختر خاله بياوري و نگفته بفهمانيش  " منم هستم! "...

نه! تو نبودي ! كاش بزرگ ميشدي تا بفهمي نگاه يك دختر به جنس مخالف كه لبخند پشت قباله دارد فقط به يك معناست و بس!

و آن چيزي نيست جز...!

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

پ.ن:

قبول دارم شايد وقتي خوندين اين متنو به نظر گنگ بياد اما اصلا براي من اينطور نيس! اينم فقط يه دليل داره كه چون خودم نويسندشم ميفهمم چي نوشتم!!من يكي كه ازين طرز نوشتن خيلي خوشم مياد ديگرون رو اما نميدونم. ولي واقعا اينقد غير قابل دركه!؟ نميدونم ..شايد! به هرحال مجبوريد كه بتحمليد...

----------

پ.ن۲:

آقا جان هرگونه برداشت ازين نوشته آزاده ! ميتونيد فكر كنيد واقعا يه جرياني براي دوتا دختر خاله و پسر خاله به اين شكل پيش اومده يا گمان كنيد ماجراي خودمه يا اينكه مثلا كل نوشته رو براي كسي نوشتم كه ميدونم اين متنو ميادو ميخونه! (يني يه جورايي منظور داشتم عزيزان!)

خلاصه اينكه اينجا دموكراسي مطلقه...مي تونيد اصلا چيزي ازين متن نفهميد يا اگه يكمي دقت به خرج بدين بفهمين!

والسلام

 

 

نوشته شده توسط آذين ... در 86/04/01 |