تبليغاتX
به بهانه صدایی که مرا یادآور خدا بود

دلم كه شكست ، بهانه اي شد براي از دل گفتنم! كه چه بود و چه كردم و چه شد كه شكست؟!وباز تو بودي و مرهم مهرت كه روي زخم ها گذاشته مي شد...زخمهاي عميق به ظاهر سطحي!!

دستانم را كه لمس كردي ، خواستم بگويمت كه آرامش برايم معنا شد...تو كه خود مامن امن جاودانه ي مني!

خواستم بگويم كه تا هميشه فروزان بمان برايم تا آذين زندگيم با نور تو جلا يابد و قلبم از مهرت لبريز ...

نگفتمت! نميدانم چرا !

خجالت كشيدم شايد ! ...اما ميدانستم كه ميداني...

گويي يادم رفته بود كه خود ترجمان حس بودي براي همگان!

تو خود حس ناطقي!
نوشته شده توسط آذين ... در 86/12/15 |

بعد از چند روز (شايد كمتر از انگشتاي دست) ميبينمش...كدوم كتابها رو چرتكي خوندي!؟ ننه جون ميگه!

اتفاقا چه به موقع ! چون درست پريشب به كتابفروشي رفتم و با خيالي راحت و به دور از هرگونه ترس ازغرولند هاي مامان يا بابا (يا كلا همراه..البته اگر دوست و يا دختر خاله رو خط خطي كنيم!) دو ساعت تمام به كتابها زل زدم و هي زير چشمي به متصدي اونجا نيگا كردم و توي دل قند سابوندم!(نه ازون لحاظ ها!!) و در آخر همان آقاي مهربان درين درياي كتاب،غريق نجاتم/نجات غريقم ! شد و كتابهايي كه اينهمه دنبالشون ميگشتم و نديده بودمشان را به دستم داد و بعد من حس كردم كه تو دلش گفت هرري..! و اما بعد:چه بسيارند كتابهايي كه ...

" کتاب نیمه کاره زیاد هست ولی بعضی نیمه کاره هایی هستند که بعدا خوانده خواهند شد و بعضی نیمه کاره هایی که عمرا خوانده نخواهند شد اینجا به گروه دوم اشاره می کنیم ." ... به نقل از ميزبان.

شطرنج با ماشين قيامت/حبيب احمد زاده:

فقط به خاطر خوشكلي اسمش خريدم.خيلي ابهت داره! (البته به يكي گفتم بخره برام ، بعد هم پولشو ندادم!)بيست صفحه بيشتر نخوندم!! هنوز نو نو ! هر كي ميخوادش آدرس بده بم، روز تولدش براش پست كنم!

ماتيلدا /رولد دال!

ديدن فيلمهاي اقتباسي از آثار رولد دال كيف يشتري ميده تا خوندن رماناش! سوم راهنمايي بودم كه خريدمش! فكر كنم به خاطر حرف دوستم بود كه گفت اين دختره خيلي بانمكه ! هروقت عصباني ميشه دستشو ميكنه تو دماغش!!! من اماهيجاي 40 صفحه اول نديدم كه نوشته باشه دستش تو دماغشه...خب منم كه حساس ...خورد تو ذوقم!ديگه نخوندمش!

كيمياگر!!!!

چهارتا علامت تعجب گذاشتم جلوش تا همه بدونن اين همون كيمياگرمعروفه! يادمه يه شب قبل از عقد داداشم بود...يكي ميومد و يكي ميرفت و من يه چشمم به كتاب بود و يه چشمم به افرادي كه ميومدن تو اتاق براي نميدونم چي و ميرفتن . از همون 10 برگ اول هيچي نفهميدم خلاصه.فقط چنتا كلمه تو ذهنم موند...چوپان...گوسفند...و...ديگه نميدونم!

كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد/گابریل گارسيا ماركز

كل آثارسيدني شلدون (يكيش رو نيمه خوندم ...باقيشون رو دعا ميكنم اصلا نخونم!)

اگه به من باشه تمام كتاباي ترجمه شده رو ميزارم توي کارتون،بعد نفت ميريزم و كبريت ميزنم و خلاص! انقد بدم مياد وقتي كتاب ميخوني مثل يه فيلم جلوي چشات رژه نره...!(تخيل من مشكل نداره! ترجمه الكيه!)ايناروهم واسه همين تا آخر نخوندم.كتاب ميخواي بخوني:بادبادك باز، روي ماه خداوند را ببوس،من او، ساربان سرگردان، استخوان خوك و دستهاي جذامي،جزيره سرگرداني،سفر به گراي 270 درجه، سنگي بر گوري...وغيره!

عرضی نیس...

:
خسته ام! تا عید چند روز مونده؟! من بازار میخوام!!!!

 

 

نوشته شده توسط آذين ... در 86/12/11 |