تبليغاتX
به بهانه صدایی که مرا یادآور خدا بود

آن روز گفت پنج انشا بنویسید ... که میان خط به خط کتاب موضوعشان آمده است.

 همه نوشتند و من...

روی همان اولی ماندم!

(( معلم خوب من!))

نه ... نتوانستم بگویم که به اندازه ی تک تک نوشته هایم دوستش دارم. هرگز نگفتم که چقدر به این افتخار می ورزم که هر بار پر شور تر از پیش شعر هایم را میخواند و اصلاح میکند.

هرگز نترسیدم ...چرا که برای اولین بار با او به شب شعر رفتم...و او دست در دستم بود...

و آن لحظه ی پر شور که روی سکوی دلتنگی آن محفل نور ، شعرم را میخواندم ...هرگز نلرزیدم ...که او با وجودش امیدها میرساند.

آه...آری!

اگر پیش از این حتی یک خط ننوشتم که چگونه برایم عزیزی، که چگونه بودنت ،خندیدنت، حتی بلا آفریدنت هم رحمتی است! بگذار گستاخی کنم...و اینبار میخواهم بیشتر از آن پنج خط بنویسم!

همین آخر کار را فرصت بده تا بگویم که هنوز در حسرت حرفهای نگفته ات مات ماندم! که همیشه عاشقانه دوستت داشتم. و این متن را...همان گونه که قول داده بودم ...آوردم.

بعد از عید...حتی اگر نباشی!

تقدیم به جاودانگی ات...

با بغض ...

با اشک...

یا با هزار بوسه به یادت!

" از آن روز که رفتی...خدا میداند که آسمان را لمس میکنم! که زمین تاب سپهر دلت را نداشت و هم جنسش شد...درک میکنم...میبینی؟! "

::::::::::::::::::

درد دل! : کسانی که سال سومن دیدن جایی از کتاب زبان فارسی رو که 5 موضوع داده و نوشته که متن ادبی فراموش نشود!!!...و چقدر سخته که دبیری ، شاگردانش رو الزام کنه برای همون 5 عنوان ، متن بنویسن ...و شاگردانش...اینبار...خطاب به خودش ،براش بنویسن...وقتی که دیگه نباشه!

ایضا : بچه های صالحین،شایستگان،فرزانگان ...یه سوال!: میتونید عکس خانم کلانتر رو روی میز جلوی مسجد ...گریه های خواهرش رو...گردن شکسته ی دخترش رو...دست شکسته ی پسرش رو ...هیچ وقت فراموش کنید؟! اون روز برای همیشه ثبت میشه...حتی اگر نخواین!

نوشته شده توسط آذين ... در 87/01/20 |