تبليغاتX
به بهانه صدایی که مرا یادآور خدا بود - کبیسه!

دروغ چرا؟!

همين تابستان گذشته بود...

پر بودم از حسي ناب..ديدي سرشار! مَحرَم بودم گمانم...

به همه..به گل،گياه،ماه و پنجره!پروانه ها به وقت بلاگردي شمع، م‍ٌحرِم ميشدند و بعد طواف ميكردند...

ماهي قرمز توي حوض ..حالش، نا خوش بود...او حسرت ميخورد و من غصه...غصه ي اين همه كاشي...حسرت آن همه آبي !

داور چشمك بازي ستاره ها ميشدم! قرار بود هركدام كه كمتر چشمك زد ، خورشيد را زيارت كند...نمي شد! مي سوختند! ...هيچ گاه پابوس نرفتند...

گاهي كه حوصله داشتم غزل هايم را براي ابر ميخواندم ...چشمانش تر، حال و هوايش باراني مي شد...درخت تاك خانه، لبخند مي زد!

عاشق ترم ميكرد بوييدن گل خشك ، لاي قرآن پدر...

خوب يادم است...من مات ميماندم و به خورشيد زل ميزدم! خجالت ميكشيد از نگاهم!پشت ابر پنهان ميشد...دلم ميگرفت! كسوف ميشد!

پنجره ، حسادت ماه را به خورشيد به خاطر آفتاب گردان ها برايم گفته بود...چندين بار!. حكايتي بود لك زدن دل ماه، براي داشتن مهتاب گردان!فرصت نشد كه بگويمش اين همه چشمك ستاره ، محض خاطر اوست فقط...!!

قاصدك ، كنار گوشم مي آمد و خبر از دلدادگي رنگين كمان به من ميداد!يك بار پيغام آورده بود كه غزل بخوانم براي ابر...تا كمي، رنگين كمان، رخصت براي ديدنم پيدا كند...رنگ به رنگ ميشد به محض ديدنم..او هفت رنگ و من هزار رنگ بي رنگ!!... .

...!

!

نوشته شده توسط آذين ... در 86/09/27 |