دلم كه شكست ، بهانه اي شد براي از دل گفتنم! كه چه بود و چه كردم و چه شد كه شكست؟!وباز تو بودي و مرهم مهرت كه روي زخم ها گذاشته مي شد...زخمهاي عميق به ظاهر سطحي!!
دستانم را كه لمس كردي ، خواستم بگويمت كه آرامش برايم معنا شد...تو كه خود مامن امن جاودانه ي مني!
خواستم بگويم كه تا هميشه فروزان بمان برايم تا آذين زندگيم با نور تو جلا يابد و قلبم از مهرت لبريز ...
نگفتمت! نميدانم چرا !
خجالت كشيدم شايد ! ...اما ميدانستم كه ميداني...
گويي يادم رفته بود كه خود ترجمان حس بودي براي همگان!