تبليغاتX
به بهانه صدایی که مرا یادآور خدا بود - ميم مثل...!

دلم كه شكست ، بهانه اي شد براي از دل گفتنم! كه چه بود و چه كردم و چه شد كه شكست؟!وباز تو بودي و مرهم مهرت كه روي زخم ها گذاشته مي شد...زخمهاي عميق به ظاهر سطحي!!

دستانم را كه لمس كردي ، خواستم بگويمت كه آرامش برايم معنا شد...تو كه خود مامن امن جاودانه ي مني!

خواستم بگويم كه تا هميشه فروزان بمان برايم تا آذين زندگيم با نور تو جلا يابد و قلبم از مهرت لبريز ...

نگفتمت! نميدانم چرا !

خجالت كشيدم شايد ! ...اما ميدانستم كه ميداني...

گويي يادم رفته بود كه خود ترجمان حس بودي براي همگان!

تو خود حس ناطقي!
نوشته شده توسط آذين ... در 86/12/15 |